
بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت هست و نیم شب بود که لباده و عبای خاکستریمو به تن کردم و در حالی که عمامه سفیدمو روی سرم جابجا می کردم از خونه زدم بیرون. هنوز در خونه رو کاملا نبسته بودم که نیم نگاهی به درختهای عریان پارک روبروی خونه انداختم. تابستون که این پارک پر از زائر بود مجبور بودم برای عبور از کوچه قدمهامو تندتر بردارم. تا حد اقل بتونم در عرض پنج دقیقه پنجاه متر کوچه رو به آخر برسونم. چرا که کلمه "حاج آقا" با لحنها و لهجه های مختلف از داخل پارک بر سرم طنین انداز می شد و وادارم میکرد وایسم به حرفاشون گوش بدم. گاهی ازم درباره آداب زیارت و گاه درباره حق الناس یا احکام شرعی می پرسیدن. بعضی وقتها هم بعضی زائرا یادشون می رفت که اومدن زیارت امام هشتم علیه السلام و ایندفعه بدون اینکه وقتمو بگیرن با صدای بلند ناسزا یا متلک و قلمبه نثارم می کردند، وانگهی یادشون رفته بود که این لباس لباس تبلیغ دستورات همون امامی هست که اومدن به زیارتش! توی همین پارک دوستای خوبی از اهواز، همدان، میانه، تبریز، رشت، زاهدان، بندرعباس، و حتی پاکستان و لبنان پیدا کردم. دوستانی که هر چند وقت یه بار با زنگ و پیامک و ایمیل خاطره دوستیمونو تجدید می کنند. اما برهنگی درختها و سرما همه اون هیاهو و نشاط رو در هاله ای از خاطرات دفن کرده بود.
دیشب اما هنوز چند قدمی بیشتر برنداشته بودم که صدای مهربان مردی منو نگه داشت.
_ سلام حاج آقا!
_ سلام و رحمة الله
_ حاج آقا ببخشید یه سؤال داشتم، ولی اگه سردتونه یا عجله دارید مزاحمتون نباشم.
_ نه آقا! این عمامه سفید که روی سرم گذاشتم یه تابلوی بزرگ پاسخگویی به مسائل دینی و اخلاقی هست. وظیفمه در خدمتتون باشم بفرمایید با اشتیاق گوش میدم.
_ حاج آقا! چند وقت پیش یه عالم سنی به تورم خورد که یه حرفایی زد که منو مردد کرده ذهنم درگیر شده! اون عالم سنی معتقد بود که همه ما مجبوریم چون ما از خودمون اختیاری نداریم پس اگر گناه هم بکنیم به اراده خدا بوده یا اگر به ما ستم بشه باز هم به خواست خدا بوده. بنابراین خدا هم همه امر و نهیش یه جور بهانه است تا سرِ ما رو گرم کنه!! و همه عاقبت بهشتی میشیم حتی شیطان هم بهشتی میشه چون که به خواست خدا تکبر کرد و به اراده خدا اغوا میکنه!!
_ ببخشید شما تحصیلاتتون چقدره؟
_ چطور مگه؟!
_ میخوام ببینم چطوری مسئله رو با هم مرور کنیم.
_ آها! من تا سوم راهنمایی بیشتر نخوندم اما همه کتب شهید مطهری رو خوندم و حداقل در حد دیپلم میتونم متوجه بشم.
_ ببین آقا جان! نظر شیعه اینه که نه جبر محض و نه اختیار محض! جبر محض نیست چون شما در انتخاب خیلی از اعمال اختیار دارید. حتی اگر در موقعیتی اضطراری گیر کردید باز هم به نسبت به اون حالت اختیار دارید یعنی مسیر مشخصه. مثلا شما در جایی زندانی هستید و نمی تونید برای نماز وضو بگیرید اما به نسبت به همون حالت باز هم یه اختیار دیگه مطرح میشه که شما اگه ممکنه تیمم کنید و نماز بخونید. اختیار یک حالت از بین رفته اما اختیار همه حالات که برای انسان از بین نرفته. یا مثلا در جایی هستید که مجبورید در یک فضای ظالمانه زندگی کنید اختیار تغییر فضا رو ندارید و از طرفی توان مهاجرت هم ندارید خب اختیار قلبی که از شما سلب نشده الّا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان مثل مؤمن آل فرعون که اگر چه نمی تونست فضای دبار فرعون رو عوض کنه اما باز اختیار اعتقادی ازش سلب نشده بود بنابراین به صورت اختیاری در درونش عمل فرعون رو رد میکرد و مانع تاثیر تبلیغات فرعون بر خودش میشد. از طرفی اختیار محض هم نیست چون شما نمی تونید بعد از اینکه یک عمل رو انتخاب کردید همه شرایط به ثمر رسیدن اون عمل رو تضمین کنید. مثلا اقدام به مسافرت به شهر اصفهان می کنید اما ممکنه تصادف مانع رسیدن شما بشه یا تصمیم میگیرید فلان کار خیر رو انجام بدید اما همه حصول و وقوع همه نتایج کارتون از عهده شما ساخته نیست. لذا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: عرفت الله بفسخ العزائم و نقض الهمم (( خدا را از طریق باز شدن گره ها (شکستن جبرها) و سست شدن اراده ها و همتها (شکستن اختیارهای محض) شناختم)) از طرفی یکی دیگه از چیزهایی که میتونیم نتیجه بگیریم اختیار محض نیست اینه که ما اختیار قبضه کامل نتایج کارامونو نداریم مثلا شما اختیارا به طرف یک شیشه سنگ پرتاب میکنید اما بلافاصله پشیمون میشید آیا میتونید کاری کنید که سنگ برگرده و به شیشه اصابت نکنه؟! بنابراین نظر شیعه بر این هست که نه جبر محض و نه اختیار محض وجود داره بلکه چیزی بین جبر و اختیار برای انسان حاکم هست. اما اینکه گفتید اون عالم سنی این حرفو زده برای این هست که اهل تسنن مبانی فکریشون غالبا بر مبنای جبر محض یا اختیار محض شکل گرفته و این هم یه ریشه تاریخی داره که فعلا نیاز به گفتنش نیست.
_ خدا خیرتون بده حاج آقا خلاصم کردید! می دونید برای چی میگم؟ چون من سه سال از عمرم به کثافت کاری گذشت. قبلا توی ... کار میکردم اما بعد معتاد شدم و از اونجا اخراج شدم کم کم به حدی خراب شدم که شبها توی همین پارک می خوابیدم اما بعد توبه کردم و از اعتیاد خلاص شدم اونوقت گفته اون عالم سنی منو به فکر واداشته بود که نکنه پس من مجبور بودم که معتاد بشم بنابراین توبه کردنم هم بیخودیه!!
(و من ترجیح دادم فقط با خنده و تظاهر به قهقهه بر بطلان گفتار اون عالم سنی تاکید کنم.)
مرد که خنده من اطمینان بیشتری بهش داده بود گفت: _ حاج آقا می دونید چطوری شد توبه کردم؟ میخوام ببینم توبه من قبوله؟
_ چطور مگه؟
_ دو سال پیش آخر ماه صفر یه دسته عزاداری می رفت سمت حرم امام رضا علیه السلام. من کنار خیابون وایساده بودم که یکی اومد بهم گفت بیا یکی از پرچمهای جلو دسته عزاداری رو تو بردار. من در حالی که از امام رضا علیه السلام خجالت می کشیدم پرچمو برداشتم و هی به امام رضا علیه السلام می گفتم آقا ببخشید! آقا غلط کردم! آقا دیگه توبه می کنم! الآن دو ساله که پاکم اما من در این سه سال باعث شرمساری زن و بچه ام شدم آیا خدا توبه منو قبول می کنه؟
_ برو بابا! گرفتی ما رو؟! مرد حسابی امام رضا بهت نظر کرده از منجلاب نجاتت داده اونوقت هنوزم شک داری! تو الآن خیلی از من بهتری! مطمئن باش که خدا توبه تو رو قبول کرده.
بعد از رد و بدل شدن یه شماره تلفن و یه تعارف ساده اون مرد تائب اون نظر کرده اما رضا علیه السلام رفت و من باز هم نگاهی به پارک خاموش انداختم و به کرامت امام رضا علیه السلام فکر کردم. قربونتون برم امام رضا که حتی پارکهای شهرتون هم مثل حرمتون اسرار بزرگی رو در خودشون نهفته دارند. زمانی درختهای پارک پذیرای یه معتاد کارتون خواب بودند و زمانی هم از فاصله نه چندان دور داستان رهیدنشو می شنیدند.

نزدیک اذان عاشورا بود. سر چهارراه مقدم فرودگاه ایستاده بودم و با دیدن هر اتومبیلی داد نیمه بلندی سر می دادم : ـ «دربست!» سر انجام اتومبیلی ترمز زد و من در حالی که انگار از چیزی می ترسم با عجله داخل اتومبیل نشستم و گفتم: «تا جایی که ممکنه نزدیک به حرم» می دانستم اطراف حرم را بسته اند و نمی شود با اتومبیل تا کنار حرم رفت. راننده ابتدا به چهارراه گاراژدارها رفت و بعد از چهارراه نخریسی فرمان را به سمت فلکه برق (میدان بسیج) چرخاند. نزدیک فلکه برق ایستاد و گفت: «از این نزدیکتر نمیشه رفت!» کرایه را دادم و با عجله در حالی که گویا در مسابقه دو ماراتن شرکت کرده ام به سمت حرم حرکت کردم.
هنوز چند قدمی نگذشته بودم که دیدم جوانی مدام می گوید: «حاج آقا! حاج آ?قا! ...» با بی میلی ایستادم تا ببینم چه می گوید! جوان سلام و احوالپرسی خشکی کردو گفت: «حاج آقا چرا ما در برخی از تعقیبات نمازها میخوانیم "و زوٍّجنی من الحور العین حور العین به ازدواج من در بیاور"، مگر دین ما دینی شهوتپرستانه است؟!» با شنیدن این سخن گمان کردم لابد این جوان فقط می خواهد وقت بگذراند و از سر بیکاری و وقت گذرانی چنین سؤالی پرسیده است. لبخندی نثارش کردم و راهم را کشیدم و عازم حرم شدم.اما مرد جوان دنبالم راه افتاد و گفت: «تو رو خدا حاج آقا جوابمو بدین سوالم خیلی جدیه می دونم که الآن وقت پرسیدن چنین پرسشی نیست اما چه کنم شیطان در همین لحظه در همین نزدیکی نماز ظهر عاشورا این فکر را در کلّه ام فرو کرده که مگه دین اسلام شهوتپرستانه است که در یکی از تعقیبات نماز از خدا حور العین می خوایم؟! تا وقتی هم این شبهه از ذهنم پاک نشه نمیتونم نماز بخونم شما را به امام رضا علیه السلام از دست شیطان خلاصم کنید!» از طرفی تعمد داشتم که حتما نماز را در حرم بخوانم و مقتل عاشورا را در همانجا گوش دهم و از طرفی این عمامه ای که بر سرم نهاده بودم هم مثل یک تابلوی پاسخگویی به سؤالات دینی بود. در دلم لعنتی نثار شیطان کردم و گفتم: «نیاز جنسی یکی از نیازهای مهم انسانی است که تقریبا در همه انسانهای بالغ وجود دارد. فلسفه اصلی این نیاز اولا تولید مثل و ثانیا تضمینی بر انسجام پیوند همسران است. دین اسلام نیز دینی فطری است و مبتنی بر شخصیت انسانی و نیازهای او دستورالعمل هایی را معین فرموده است. دین اسلام بی اعتنایی به این نیاز و سرکوب آن را جایز نمی شمارد و از طرفی بی بند و باری در ارضاء این غریزه را نیز روا نمی داند از این رو برای کنترل این نیاز و همچنین پاکیزه بودن نسل ازدواج را فراروی انسان نهاده است. بنابراین ازدواج و رابطه زناشویی اصلا چیز بدی نیست بلکه به نوعی برخاسته از نهاد انسانی و متناسب با فطرت اوست لیکن خداوند برای همه نعمتهای دنیا یک نمونه عالیتر و راقی تر در آخرت قرار داده است و همه نعمتهای دنیا نمونه کوچک و مشتی از خروار نعمتهای بهشتی هستند. نعمت رابطه زناشویی نیز در آن جهان به نحو عالیتری با زنان زیباتر و لذت بیشتر وجود دارد ریرا آنکه وارد بهشت می شود انسانی است با همه خصائص و غرائز فطریش و لازمه فطرت نیز همراه داشتن همه شاکله جسمانی و روحانی اوست. از این رو در آن جهان هم نیاز جنسی و لذت زناشویی وجود دارد ثانیا یکی از عوامل سرد شدن مردها نسبت به خانواده خویش گناه بزرگ چشم چرانی است زیرا بالاتر از هر زیبایی ریبایی دیگری هست حتی اگر همسر انسان زیباترین فرد روی زمین باشد باز هم روحیه حرص و تنوع طلبی انسان او را به سوی زنان دیگر سوق خواهد داد و شیطان چهره زنان دیگر را در چشم وی زینت خواهد داد. در این شرایط کسی که تقوا ندارد با چشم چرانی این احساس حرص و تنوع طلبی را ارضاء خواهد کرد و البته این چشم چرانی ممکن است او را به گناه های بزرگتر واداشته و یا بی میلی و بی رغبتی نسبت به همسر را پدید آورد که کم کم به کمرنگ شدن آرامش در کنار همسر منجر خواهد شد اما کسانی که ایمان دارند چشمهایشان را به حرام نمی جرخانند از طرفی خداوند نیز برای این حس تنوع طلبی چاره ای نیکو و پایدارتر دارد که والآخرة خیر و ابقی از همین رو میگوید کسی که نگاهش را از حرام ببندد خداوند برای او فرشته ای در بهشت خلق می کند که هرگز از زیبایی و طراوتش کاسته نخواهد شد و همچنین با یادآوری حور العین به مومنین نیاز جنسی آنان را جهت داده و عملا تبدیل به عاملی برای توجه به آخرت میکند ثالثا: حور العین را جز در بهشت نمی توان یافت از اینرو درخواست حورالعین به صورت ضمنی نوعی تحریک همت برای کسب بهشت از طریق سرمایه تقواست بنابراین درخواست حورالعین از خدا در واقع یک نوع عروج رحمانی و توجه به آخرت نیز هست. البته یادآور می شویم که بالترین لذت بهشت حورالعین نیست بلکه همنشینی با محمد و آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین بالاترین نعمت بهشت شمرده شده است.»
جوان دستانم را گرفت و گفت: «حاج آقا میدونم دیرتون شده اما از خدا میخوام به موقع به هر جا که می خواستید برسید» و پس از تشکر و تعارفات معمول خداحافظی کرد. هنوز چند قدمی بیشتر برنداشته بودم که دیدم فرد دیگری می گوید: «حاج آقا!» سرم به طرف صاحب صدا برگشت، یکی ار افسران انتظامی بر موتوری با پلاک شخصی نشسته یود به سمت موتور رفتم افسر در حالیکه دستم را در دستش گرفته بود گفت: «حاج آقا کجا میرید؟» گفتم : «حرم » گفت: «منم مسیرم همون سمته سوار بشید بریم» و من در حالیکه خدا را از صیمیم قلبم شکر میکردم سوار موتورسیکلت شدم
بسم الله الرحمن الرحیم

سال 1379 حجة الاسلام شیخ علیرضا سنجری اراکی نقل میکرد که آیت الله سید محمدصادق حسینی روحانی فرموده بودند: معروف است که می گویند حضرت ابوالفضل علیه السلام در شریعه فرات دست در آب فرو برد تا آب بیاشامد لیکن چون به یاد عطش امام حسین علیه السلام افتاد آب را ریخت و بر تشنگی صبر کرد لیکن در مکاشفه ای دانستم این قضیه درست نیست واقعیت این است که حضرت ابوالفضل علیه السلام اصلا قصد نوشیدن آب نداشتند بلکه آن حضرت میخوواستند اسبشان آب بنوشد زیرا اسبهای اصیل عربی تا صاحبشان ب نیاشامد آب نمی خورند لذا حضرت عباس علیه السلام نیز وانمود کردند که آب مینوشند تا اسبشان آب بخورد اما راوی واقعه که این صحنه را می دیده از نیت حضرت علیه السلام بی خبر بوده است لذا گمان کرده که حضرت عباس میخواسته اند آب بنوشند اما به خاطر امام حسین علیه السلام آب ننوشیده اند. در حالی که این تصور صرفا برداشت شخصی راوی وقایع کربلا و زائیده خیال اوست و ابوالفضل العباس جوانمردتر و با ادب تر از این هستند که پیش از امام خویش آب بنوشند.
سلام

امروز از خیابان پروین عبور می کردم که اطلاعیه روی شیشه دفتر فروش مصالح ساختمانی توجهم را جلب کرد. یکی از دوستان نیز چند روز پیش از من خواسته بود تا یک کار کم زحمت برای برادرش که دانشجوی پیام نور بود پیدا کنم.
روی برگه اطلاعیه با فونت درشت نوشته شده بود: به یک خانم مسلط به کامپیوتر با مدرک دیپلم نیازمندیم.
رفتم داخل دفتر و بعد از سلام و احوالپرسی پرسیدم: «ببخشید آقا! راجع به اطلاعیه روی در می خواستم بپرسم حقوق ماهیانهش چقدره؟!» مرد در حالی که ژست حاتم طائی به خودش گرفته بود گفت: «220 تومن»
با خودم اندکی دو دو تا چهار تا کردم و گفتم: خوبه به هر حال این حقوق برای این دانشجوی پیام نور کارسازه! باید این آقا رو راضیش کنم که به کارمند آقا هم رضایت بده!... و بعد بی معطلی گفتم: «یکی هست هم مسلط به زرنگاره هم مسلط به ورد اکسل و حسابداری هم بلده اسمبل کامپیوتر هم سرش میشه خیلی پسر خوبیه!» هنوز حرفم تمام نشده بود که مسئول دفتر چشمانش را درشت کرد و در حالی که خودکارش را در دستش میفشرد گفت: « اونجا نوشتیم خانم!» گفتم: «برای شما که فرقی نمی کنه این جوونی که من میگم خیلی به کار کامپیوتر وارده روابط عمومیشم بیسته»
مرد در حالی که وانمود می کرد حوصله چانه زدن ندارد با قیافه ای حق به جانب گفت: « خب اونوقت ما بشینیم سبیل آقا رو تماشاکنیم؟! بالاخره زنی گفتند مردی گفتند مردا که بر و رو ندارند قربونت!»
من در حالی که احساس می کردم همه موهای سرم به نشانه علامت تعجب سیخ شدهاند از دفتر مصالح فروشی بیرون آمدم. آنقدر پکر بودم که جوی کنار پیادهرو را ندیدم و ناگهان احساس کردم زانویم تیر کشید! و بلافاصله این سؤال در ذهنم رژه رفت که «آخه من توی جوب چیکار میکنم؟!»
چند سالی است که به مدد هنر واژه پردازی مطلبی بر سر زبانها افتاده به نام مردم سالاری دینی. لیکن باید توجه داشت که این اصطلاح میانه چندانی با مبانی فقه حکومتی شیعی ندارد.
مردم سالاری دینی دو معنا میتواند داشته باشد
الف: مردم بر طبق موازین دینی بر سرنوشت سیاسی اجتماعی خویش حاکمند.
ب: مردم در انتخاب جهت دینی در حکومت متبوع خویش مختارند.
بطلان معنای دوم کاملا واضح است و پرواضح است که کسی که حکومت اسلامی را می پذیرد دیگر نمیتواند جهت آن را خودش انتخاب کند بلکه باید به همه جهات و موازین اسلامی در حکومت گردن نهد و مصداق کسانی که میگفتند آمنا ببعض و نکفر ببعض نباشد. بارها شنیده ایم که برخی در صحبتهای عامیانه برای اثبات اختیار در انتخاب جهت دینی به آیه لا اکراه فی الدین استمساک میورزند. این آیه مربوط به انتخاب جهت دینی در حکومت نبوده و ناظر به کسانی است که هنوز اسلام نیاورده اند لیکن وقتی کسی پس از اتباع رشد دین اسلام را بپذیرد دیگر نمیتواند از اصول آن تخلف ورزد و باید عبودیت محض داشته باشد.
تفسیر اول از مردم سالاری دینی به این معنا که مردم بر طبق موازین دینی بر سرنوشت سیاسی اجتماعی خویش حاکمند نیز میتواند قابل نقد باشد. زیرا اگر چه مردم بر طبق موازین دین اسلام باید از حکومت اسلامی پیروی کنند لیکن بر سرنوشت خویش حاکم نیستند. بلکه در بسیاری موارد ممکن است دین با خواست آنان متفاوت باشد و پر واضح است که در این صورت آنان بر سرنوشت خویش حاکم نخواهند بود بلکه دین سرنوشت آنان را رقم خواهد زد.
لیکن این به این معنا نیست که مردم در حکومت دینی نقش ندارند بلکه بیعتهای مختلف که در زمان پیامبر اکرم صورت گرفت از قبیل بیعت رضوان و بیعتی که مردم در روز غدیر بر ولایت امیرالمؤمنین کردند نشان میدهد که حکومت دینی بدون اقبال مردمی جریان نمی یابد. و این البته با مشروعیت متفاوت است. نمیگویم در صورت مخالفت مردم حکومت دینی مشروعیت ندارد می گویم مجال جریان نمی یابد. از همین رو پیامبران نیز با دلیل و برهان مردم را به دین خدا و حاکمیت الله فرا می خواندند حتی شما می بینید که در غیاب موسی حکومت هارون اگر چه مشروعیت داشت اما متاسفانه مجال جریان نیافت و سخن هارون به موسی که این قوم مرا مخذول کردند شاهد این ادعاست. صبر حضرت علی بر حکومت ابوبکر و عمر و عثمان نیز از سر ادبار مردم بود و الا حضرت می توانستند با شمشیر ابوبکر و عمر و عثمان را سر جای خویش بنشانند لیکن با توجه به اینکه مردم اقبال نکرده بودند شورشهای احتمالی و بغضهایی که در دلها نهفته میشد توان اجرای احکام خدا را از بین میبرد. و البته دلیل صلح امام حسن نیز اینگونه بود. با همین توضیحات بطلان سخن یکی از رجال سیاست که گفته بود حتی حکومت امیرالمؤمنین نیز در صورت عدم اقبال مردم مشروعیت نمی یابد مشخص می شود زیرا پر واضح است که عدم مشروعیت با مجال جریان نیافتن متفاوت است. حکومت امیرالمؤمنین در حالی مشروع است حتی اگر مجال جریان نیابد.
بنابراین اگر چه بطلان مردم سالاری دینی مبرهن است لیکن دین سالاری مردمی نیز به این معناست که دین با کمک و حمایت مردم مجال حاکمیت می یابد. کما اینکه اگر کسی به حاکمیت دین در جامعه کمک نکند و دین مهجور شود مرتکب بزرگترین کبیره ها شده است که شرح آن در انواع مکاسب تحت عنوان ولایت طاغوت به قلم فقها ذکر شده است. همانگونه که امام سجاد علیه السلام حتی از خیاطی برای دستگاه حاکمه غیر دینی نهی کرده اند. و عذابی هم که برای قبیله ای از بین اسزائیل نازل شد برای این بود که خوبان امت در جهت حاکمیت دین و جریان احکام شرعی تلاش نکرده بودند.
دین سالاری مردمی یعنی اینکه مردم با تمام وجود در جهت حاکمیت دین تلاش نموده و در اجرا و استقرار آن کاملا مطیع خواست خدا و ولی خدا باشند.
بسم الله الرحمن الرحیم.
پریروز وقتی 31 سالم تموم شد یه لحظه خودمو در ذهنم وارسی کردم دیدم باورم نمیشه که اینقدر از عمرم گذشته باشه. حالا یا این بخاطر اینه که از شدت حب دنیا نمیخوام باور کنم به مرگ نزدیکتر شدم یا به خاطر ناهمگونی شخصیت و سنم هست. توضیح اینکه برخی آدما رو که میبینی به حدی شخصیتشون بزرگه که باورت نمیشه سنش به این کمی باشه شخصیت اینجور ادما رشد کرده و اگه نگیم از سن تقویمیشون بزرگتر شده حداقل اندازه واقعی همون سن رشد شخصیت داشتند. مثلا دکتر سیدعبدالعزیز قائمی طباطبائی که باورم نمیشه این مرد پرکار و این علامه خبیر 48 سال داشته باشند. یا افرادی مانند بوعلیسینا که باورت نمیشه این همه خدمات فکری و علمی و طبی و اندیشه ژرف فقط در قالب 58 سال عمر ظاهر شده باشه. و یا ... .
اما نگاه میکنم به خودم میبینم همه 31 سال در خواب سپری شده میفهمم که اینکه باورم نمیشه 31 سالمه علاوه بر حب شدید دنیا بخاطر عقب موندن شخصیت انسانی به نسبت عمرم هم هست. ولی با اینهمه ناامید نیستم. به قول معروف تا ریشه در آب است امید ثمری هست. بلکه عنایت خدا دستگیرم بشه و این خس بی سر و پا رو به رودخانه اهل ولا بندازه و به دریای معرفت برسونه.
ایمان دارم خدایی که بدیها رو تبدیل به حسنات و نیکیها میکنه بر روشنایی خانه عمر من هم تواناست که ان الله علی کل شیء قدیر.
بسم الله الرحمن الرحیم
غضنفر از القاب حضرت علی علیه السلام و به معنای پهلوان شجاع است. لیکن چند سالی است در ادبیات طنز فارسی از این نام به عنوان نماد انسان احمقی یاد میشود که کارهایش مضحک و خندهدار است. این رویه آنچنان با افراط پی گرفته میشود که حتی حکایات ملانصرالدین و جحا هم به این اسم برگردان میشود.
شاید اولین بار مجله گلآقا از این اسم برای طنز سیاسی استفاده و در کاریکاتورها و طنزهایش این نام را بر روی شخصیتی نظیر دخو نهاده بود. اما کمکم این نام از ادبیات طنز خارج و به عرصه جک و لطیفه نیز آورده شد.
سال گذشته و پیش از حذف وبلاگم در پیامرسان به این رویه اعتراض داشتم اما برخی بزرگواران ادعا میکردند افرادی که این لقب حضرت امیر را در جکها بکار میبرند اصلا اشارهای به نام مقدس امیرالمؤنین ندارند. حقیر نیز این ادعا را میپذیرم لیکن یادآور میشوم درست است که گویندگان جک و لطیفه انشاءالله!!! موقع گفتن جک به این اسم کوچکترین اشارهای ندارند لیکن اگر زمانی کسی که این قبیل جکها را خوانده یا شنیده است از فراز منابر یا رسانه بشنود یا در ادبیات مذهبی بخواند که غضنفر از القاب حضرت علی علیهالسلام است ناخودآگاه ملازمه ای در ذهنش صورت نخواهد گرفت و خاطرش درگیر خلجان ناشی از این شهرت نخواهد شد؟! و آیا مگر بزگداشت شعائر اسلامی که از مصادیق بارز آن اسامی و القاب بزرگان دین است واجب نیست؟!
ای کاش برادران و خواهران ایمانی از نقل و حتی شنیدن و خواندن لطیفههایی که یکی از القاب حضرت امیرالمؤمنین را به سخره میگیرد اجتناب ورزند تا به یاری خدا این سنت ناپسند از میان برداشته شود.
بسم الله الرحمن الرحیم

کسی که برای فرهنگ اهل بیت علیهمالسلام قدمی برداشته باشد حوب میداند که این وادی وادی توفیق است و تا آنان نخواهند قدم از قدم برداشته نمیشود.
شاید بارها یکی از اهل علم تصمیم گرفته باشد عازم سفر تبلیغی محرم شود ولی توفیق یارش نشده و باز بارها بیانکه خود پیشبینی کند از پلههای منبر بالا رفته باشد.
عرصه قلم هم اینچنین است. روزها میگذرد و انتشاراتی اصرار میکند کتاب مورد نظرش پیش از محرم مهیا شود و طلبه بینوا با آنکه ذهنش آکنده از مطالب مختلف پیرامون امام حسین علیهالسلام است اما دستش به قلم نمیرود و این یعنی:
تا که از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
گویا داستان سال 61 هجری باز تکرار میشود؛ چه بسیار از بزرگان کوفه که برای حسین علیه السلام دعوتنامه نوشتند و توفیق یاریش نیافتند و چه خوش سعیدانی که به قصد جنگ با حسین علیه السلام پای در رکاب اسب نهاده بودند اما روز عاشورا به یاریش شتافتند.
آن طلبه بینوا خیل کاغذ a4 را که فراروی خویش میبیند و قلمی که هنوز سفیدای کاغذ را نبوسیده است با خود نجوا میکند که تو کجا و آستان بلند حسین کجا!
در کتاب کافی جلد 6 صفحه 5 روایت شده است که یکی از اصحاب نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بود که خبر تولد فرزندش را شنید. با شنیدن این خبر چهره مرد متغیر و آثار غم و اندوه در صورتش نمایان شد. پیامبر صلیالله علیهوآله به وی فرمودند: چه خبری شنیدی؟ مرد که نمیخواست جواب بدهد گفت: خیر است. پیامبر به او فرمودند: بگو چه شنیدی! آن صحابی گفت: وقتی نزد شما میآمدم زنم در حال زایمان بود و اکنون باخبر شدم فرزندم دختر است. پیامبر فرمودند: زمین سنگینی او را تحمل و اسمان بر وی سایه انداخته است! (کنایه از اینکه تو چرا اینقدر ناراحتی!) و خداوند روزیش میدهد، دخترت گلی است که تو او را میبویی. سپس رو به اصحاب کرده و فرمودند: هر که یک دختر داشتهباشد متحمل مسئولیت سنگینی شده است. و هرکه دو دختر دارد خدا به فریادش برسد، آنکه سه دختر دارد جهاد از او برداشته شدهاست و آنکه چهار دختر دارد ای بندگان خدا به یاریش بشتابید! ای بندگان خدا به او قرض دهید! ای بندگان خدا به او مهربانی کنید.
دیشب یکی از آشنایان با من تماس گرفته و عنوان داشت خواستگاری خوب برای دخترش آمده ولی از انجا که وضع مالی خانواده پسر نسبتا خوب است و او نمیتواند برای دخترش جهیزیه خوبی فراهم کند نمیداند چه کند. از یک طرف میخواهد به خاطر اینکه نمیتواند جهیزیه تهیه کند خواستگار را رد کند و از سویی میترسد که خواستگاری به این خوبی دیگر در خانهشان را نزند. پس از آنکه این مکالمه نسبتا طولانی به اتمام رسید یه یاد روایتی افتادم که در سطور فوق بیان کردم.
در حال حاضر تهیه جهیزیه و مخارج مراسم ازدواج یکی از مشکلات خانوادهها است مخصوصا در خانه هایی که فاصله سن فرزندان کم است والدین بیچاره همین که از مخارج ازدواج یکی از بچهها فارغ میشوند هنوز قرضها و قسطهای مخارج قبلی تمام نشده که خرج جدیدی برای ازدواج فرزند بعدی چهره خویش را نمایان میسازد. اگر چه پیشنهاد اولیه همه آشنایان و مشاوران و علما این است که از تشریفات و خرجهای غیرضروری کاسته و تا آنجا که میتوانند جهیزیه و مهریه و مراسم ساده و بهدور از تکلف باشد و البته که حق هم همین است اما باید توجه داشت که برخی اوقات همان مخارج ساده و بهظاهر دور از تکلف هم بر شانه مسئول خانواده سنگینی میکند.
حل این مشکل می تواند دو راه حل داشته باشد اول اینکه فرهنگسازی صورت گیرد. اگر چه که فرهنگسازی در درجه اول بر عهده مسئولان فرهنگی و نهادهای فرهنگی اجتماعی است اما نمی توان به این بهانه از وظایف فردی و جمعی غافل نشسته و دست بشوییم. کما اینکه تضمین اجرای یک هنجار فرهنگی نیز در گرو عمل افراد به آن هنجار است. مسلما همه کس میدانند که ساده گرفتن مخارج ازدواج و مهریه و جهیزیه کاری مطلوب و مفید است اما آین هنجار انگاه مقبول و پذیرفته شده خواهد بود که همگان نیز به آن احترام گذارند. طبیعی است خانواده هایی که دختر دم بخت دارند هنگام تعیین مهریه و مخارج برگزاری ازدواج باید بر داماد آسان بگیرند حتی اگر خود داماد مایل به تشریفات است او را وادارند که از تشریفات ولو اینکه به نفع خانواده عروس باشد بکاهد تا داماد هم جهیزیه سبک و اندک را به شیرینی بپذیرد و فردای پس از عروسی به همسرش منت ننهد. و البته این قضیه در مورد خانواده داماد هم صدق میکند یعنی اگر خانواده داماد هم توقع جهیزیه سنگین و مراسم مجلل نداشته باشند معمولا خانواده عروس هم در مهریه و مخارج ازدواج کوتاه میآیند. علاوه بر این ثرونتمندان یک قوم و قبیله نیز مراعات فرودستان و تهیدستان قبیله خویش را کرده و به بهانه توانایی در ادای مخارج سنگین تشریفات ازدواج آن را مجلل و اشرافی برگزار نکنند. گاهی اوقات یکی از عوامل نادیده گرفتن هنجار ساده بودن ازدواج همین ثرتمندانند که با تشریفات و مخارج سنگین فرهنگ تشریفات را رواج میدهند.
راهحل دوم این است که اهل یک قوم و قبیله یا محله خانواده خویش را شریک مشکلات خانواده دیگر بدانند و سعی کنند با مشارکت و کمک به خانواده هایی که فرزندان در شُرُف ازدواج دارند کمک نموده و در مخارج سهیم باشند. اگر این کمکها به صورت یک رسم درآید دیگر خانوادهای هم که این کمکها را دریافت میدارد شرمنده و سرافکنده نخواهد بود و البته شاید معنای فرازهای پایانی روایت نخستین این نوشتار هم همین باشد.
امروز ظهر تلفن همراهم مکرر زنگ میخورد. عادت ندارم در غیر ساعات کاری شماره ناشناس را جواب بدهم اما از بس این شماره موبایلم را دیوانهوار به صدا وامیداشت بالاخره از رو رفتم و جواب دادم و گوینده مطلبی را بیان کرد که بی اختیار چند لحظه ای به صورت منقطع صحبت میکردم.
تا بحال چند بار شده که در بین تماسها و بعضا مشاورهها شاهد ابراز نظراتی عجیب و در برخی موارد مشمئزکننده و حتی نامردانه بودهام. مثلا یادم است چند ماه پیش دانشجویی با من تماس گرفت و گفت: "حاج آقا دختری دانشجو به امید ازدواج دائم با من ارتباط دارد و من میخواهم به بهانه اینکه باید شناخت اولیه صورت گیرد او را عقد موقت کنم ولی قصدم این است که پس از گرفتن کام او را رها کنم آیا این عقد از نظر شرعی صحیح است و من با توجه به اینکه چنین نیتی دارم با او محرم خواهم شد؟" (منظورش این بود که میتواند با این کار هم هوسرانی کرده و هم از گناه زنا رهیده باشد؟) و من اما در حالی که به خاطر اینهمه نامردی اشک در چشمانم نشسته بود فقط یک جمله در جوابش گفتم که: "از خدا بترس"
امروز اما تا مرد از پشت گوشی سلام و احوالپرسی کرد گریهاش گرفت و با همان لحن گریه گفت: حاج آقا چکار کنم؟! عاشق دخترم شده ام! چه خاکی بر سرم بریزم؟! و من در حالی که هم از گریه مرد و هم از شنیدن این جملات متعجب شده بودم گفتم: چطور مگر؟ مرد جواب داد: عاشق دخترم شدهام و دیگر به چشم دختر به او نگاه نمیکنم البته خوشبختانه تابحال مرتکب خطا نشده ام اما از آنجا که هم می دانم این احساسم گناه است و هم وجدانم مرا تخطئه میکند به بهانه کاری قریب یکماه است که از شهرم خارج شده و در مشهد سرگردانم! گفتم: خب چطور شد که چنین احساسی درباره دخترت پیدا کردی؟! و او جواب داد: دخترم در مقابل من پوشش مناسبی ندارد و این عدم پوشش ابتدا مرا به گناه چشم چرانی!!! و سپس به علاقه و عشق نامشروع کشانده است.
به آن مرد پیشنهاد دادم که در اولین فرصت ممکن بساط ازدواج دخترش را فراهم و او را به خانه شوهر بفرستد و تا آن زمان هم میتواند از او بخواهد که پوشش مناسبی داشته باشد، هیچگاه هنگام تنهایی او و دخترش در خانه نماند، تا آنجا که میتواند این عشق کاذب را از طریق ارتباط زناشویی با همسر کنترل کند و ...
اما پس از اتمام مکالمه با خود اندیشیدم واقعا عجب حیوانی است این بشر اگر تقوا نداشته باشد!
نمی دانم! شاید مشکل این مرد برخی اوقات برای افراد دیگر و به اشکال متفاوت ایجاد شده باشد و البته پیش از این هم در یکی از سفرهای تبلیغی به چنین موضوعی برخورده بودم (البته نه بین پدر و دختر) اما ایکاش دختران و زنان جوان در مقابل پدر و برادر و پدرشوهر و سایر محارم پوشش مناسب را رعایت کنند تا خدای ناکرده زمینه بروز چنین فجایعی فراهم نشود.
پینوشت:
البته حقیر هیچگاه اسرار دیگران را فاش نکردهام و این مورد هم با توجه به خاص بودن موضوع، برای نقلش در وبلاگ از خود شخص اجازه گرفته بودم.